
می خواستم بروم برای همیشه
اما گفت : نرو
گفت : بمان و نرو
گفتم : می مانم .
می دانم که شبی عمرم به پایان می رسد می مانم تا دوازدهم مهر ماه
اما بعد از آن عمری باقی نیست
خواهم رفت
آن شب شاید کسی گریه نکند به حال من
آن شب شاید کسی نخندد به بی کسی من
ولی من خواهم خندید برای نخستین بار
خواهم خندید . . .
۲۹ / ۰۴ / ۱۳۸۶
![]()
هاشمی دیروز
هاشمی امروز
هاشمی فردا

گوش کن ! هيچ وقت خودت رو درگير عشق نکن ، به هيچ کس و هيچ چيز دل نبند و پايبند نشو ، عشق مثل تار عنکبوته و تو مثل پروانه ، نذار بالهات در اين حصار چسبناک گير کنه که در اون صورت زندگيت تباه مي شه
دروغ مي گفت ،ديگري را دوست داشت
بارها گفتم : دوستم داري ؟ گفت : آري
تا ديري خاموش بودم اما از پاي شكيب در آمدم و به او گفتم از گناهت خواهم گذشت هر چند بسيار بزرگ باشد . آخر با آرزوي فراوان به سويم آمد و گفت مرا ببخش ديگري را دوست دارم . من نيز به او گفتم اين بار من به تو دروغ گفتم هرگز ترا نخواهم بخشيد .
سلام چون وقت نکردم چیزی بنویسم پس در نتیجه به وبلاگ قبلی من مراجعه کنید !
با تشکر
حامد هستم دیگه !
vase_man_fardayi_nist_aziz_2006@yahoo.com